ذبيح الله صفا
1035
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
سرم شد در سَرِ سامان پرستى * خوشا آن سر كه سامانى ندارد خرد در دور دل فرمانروا بود * بعهد عشق فرمانى ندارد بنزد اهل دل وقعى ندارد * هرآن جانى كه جانانى نداراد گداى خيل تو سلطان وقتست * وگر خود در جهان نانى ندارد بدرويشى گذارد زندگانى * هرآنكو چون تو سلطانى ندارد اگرچه سرو سر بر ماه دارد * بسر بر ماهِ تابانى ندارد وگرچه ماه دارد صورتى خوش * تنى دارد ولى جانى ندارد جلال اميد در عهدش چه بندى * كه چون گل عهد و پيمانى ندارد * * اى ز هر موى تو در پاى دلم زنجيرى * اين همه شيفتگان را كه كند تدبيرى وصف ابروى چو نونِ تو كه آرد بقلم * سورت نَملِ خطت را كه كند تفسيرى نقشبندست خيال تو كه در پردهء چشم * مىكند هرنفس از نقش رخت تصويرى هركه از نقطهء موهوم سخن خواهد راند * گوش دارد بدهانت چو كند تقريرى خط بخونم بنوشت اشك و محقَّق بنوشت * و ابن مُقله نكند بهتر ازين تفسيرى گر برآنى كه بيايى و مرا بينى باز * كار خيرست درين كار مكن تأخيرى نيست ما را بجز از لطف تو دستآويزى * نيست ما را بجز اندوه تو دامنگيرى سر بديوانگى آن روز نهادم كه فتاد * از سر زلف تو در پاى دلم زنجيرى جان كه آن را به بسى سعى نگه داشت طبيب * گر تو خواهى به تو بخشد نكند تقصيرى * * گفتم او را ما دعاگوى توايم اى حورعين * اعْرَضَت عَنّى فقالَت ما دُعاء الكافرين ! گر بخوانى ور برانى بندهام تا زندهام * واجب لى امتثالُ الامْرِ ماذا تَأمرين